همکلاسی آسمانی مازندران

یادواره شهدا -خاطرات شهدا -سرگذشت پژوهی-وصایای شهدای دانش آموز و...

سلام بر همکلاسی های آسمانی

+ نوشته شده در  شنبه ۲۱ آذر۱۳۹۴ساعت 0:21  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

فرمانده ای که آرزو داشت خانوادگی به شهادت برسند

فرمانده ای که آرزو داشت خانوادگی به شهادت برسند.


دست‌نوشته مقام معظم رهبری در خصوص حاج حسین بصیراز دیارعلویون مازندران از شهرشتان فریدونکنار.
 چنین نوشته‌اند:
«علو درجات و مقامات شهید عزیز آقای حاج حسین بصیر و دیگر شهیدان آن خطه مبارک را از خداوند مسئلت می‌کنم و یاد و نام شکوهمند آنان را گرامی می‌دارم».
فرمانده ای که آرزو داشت خانوادگی به شهادت برسند

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، ذاکر در وبلاگ سرداران دفاع مقدس نوشت: خورشید عاشورا در کرانه افق ناپدید شد و در غروب روز 24 دی ماه سال 1322 در شهر فریدونکنار از دیار علویان مازندران در دامان مادر سیده‌ای ماهی به نام «حسین جان» متولد شد. علمداری را در مکتب پر مهر سیدالشهدا(ع) آموخت، سرانجام پس از 45 سال.......... ادامه مطلب


برچسب‌ها: دست‌نوشته مقام معظم رهبری در خصوص حاج حسین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳ آذر۱۳۹۴ساعت 21:0  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

جعفر خسروي از حضور 10 عضو خانواده‌اش در جبهه‌هاي جنگ مي‌گويد :

Print This Post Print This Post

مادرمان سفارش مي‌كرد از پشت سر تير نخوريم
جعفر خسروي از حضور 10 عضو خانواده‌اش در جبهه‌هاي جنگ مي‌گويد :

مادرمان سفارش مي‌كرد از پشت سر تير نخوريم

روستاي «ازباران» فريدونكنار با تقديم ۴۳ شهيد در دفاع مقدس، بيشترين تعداد شهدا از ميان روستاهاي مازندران را دارد.

براي آشنايي بيشتر با شهدا و ايثارگران اين روستاي دورافتاده كشورمان، در يك روز باراني راهي ازباران شديم. در آنجا با راوي و جانباز دفاع مقدس جعفر خسروي آشنا شديم كه حضور خود او با پنج برادر و چهار داماد‌شان در جبهه‌هاي جنگ حكايتي شنيدني دارد. حمزه خسروي يكي از برادران اين خانواده به شهادت رسيده است كه آخرين ديالوگ او با مادر، يادآور حماسه‌اي عاشورايي است. با ما در گفت و گويي كه نمايشگر نجابت و صلابت مادران ايراني است، همراه باشيد.

روستاي ازباران ۴۳ شهيد تقديم كرده است، به نظر شما علت دلدادگي مردم اين روستا به خط امام و انقلاب از كجا ناشي مي‌شود؟

مردم اين روستا از ابتدا مذهبي بودند و سادات زيادي در ازباران زندگي مي‌كنند. يك روحاني در روستايمان بود كه مردم را با اعتقادات ديني آشنا مي‌كرد. زمينه اعتقادي مردم براي دفاع از دين، از آموزه‌هاي همان روحاني و حضورشان در مسجد روستا شكل گرفت. چنانچه مردم ازباران در انقلاب و دفاع مقدس ۶۳ جانباز، پنج آزاده و ۴۳ شهيد دادند كه بيشترين تعداد شهداي مازندران را هم داراست. جالب است كه يك شهيد گمنام از سال ۶۱ مهمان اين روستاست كه مردم دلبستگي زيادي به او دارند.

خود شما چند ساله بوديد كه عازم جبهه شديد؟ گويا از سنين پايين به جبهه رفتيد؟

من سال ۱۳۵۰ در شهر فريدونكنار متولد شدم؛ الان شغلم آزاد است اما براي شهدا كار فرهنگي انجام مي‌دهم. سال۶۴ در سن ۱۴ سالگي براي اولين بار به جبهه اعزام شدم و درعمليات كربلاي يك (مهران) كربلاي ۴ (ام‌الرصاص)؛ كربلاي ۵، كربلاي ۸ (شلمچه)؛ كربلاي ۱۰ (ماووت عراق) و بعد از آن والفجر ۱۰ حضور داشتم.

چطور با آن سن كم عازم جبهه شديد؟

جو خانوادگي ما اينطور بود. يعني همگي اهل جبهه و جهاد بوديم. ما شش برادر هستيم و هر شش نفر رزمنده بوديم. چهار داماد داريم كه هر چهار نفرشان به جبهه رفته‌اند، يك برهه از زمان در منزل ما يك مرد هم نبود و همگي به جبهه رفته بودند. با اين وجود مادرم با جبهه رفتن من با آن سن و سال كم مخالفت نمي‌كرد. از شش برادر يكي شهيد شد. من جانباز و برادر ديگرم مجروح شد. البته پرونده جانبازي ندارم و از داماد‌هايمان هم يك نفرشان جانباز است.

كدام برادرتان شهيد شد، از ايشان بگوييد؟

شهيد حمزه خسروي برادرم بود كه به شهادت رسيد. من و حمزه سنمان نزديك هم بود، او شهيد شد و من بعد از شهادتش به جبهه رفتم. شهادت برادرم در من حسي ايجاد كرد كه در جبهه بمانم. احساس مي‌كردم در منطقه به برادرم نزديك‌تر مي‌شوم. بيشترين دليل رفتنم به جبهه اين بود كه از لحاظ رواني احساس آرامش مي‌كردم.

اشاره به مادرتان كرديد؛ ايشان مشكلي با حضور شش فرزند در جبهه نداشت؟

مادرم خيلي نسبت به مسئله دفاع مقدس قرص و محكم بود. حتي شرط براي بچه‌ها مي‌گذاشت و مي‌گفت به جبهه رفتيد مقابل دشمن باشيد و پشت به دشمن نكنيد. اگر پشت به دشمن كرديد و در اين حين شهيد شديد من شما را نمي‌بخشم. مادرم در خانواده‌اي پرورش يافت كه در زمان ستمشاهي خيلي مذهبي بودند. پاي منبر علما مي‌نشستند و حرف‌هايشان را با گوش جان گوش مي‌كردند، دفاع از اسلام را از وجود مادرم ديدم، درس آزادگي و رشادت را از امام حسين آموخته بودند، زمان پيروزي انقلاب مادرمان حاضر بودند از همه چيزشان بگذرند، امثال مادرانمان از فرزندانشان به خاطر زنده نگه داشتن دين گذشتند.

برخورد چنين شيرزني با موضوع شهادت فرزندش چطور بود؟

مادر قبل از شنيدن خبر شهادت برادرم مي‌دانست كه پسرش شهيد مي‌شود، اول ماه رمضان بود برادرم به مرخصي آمد. موقع برگشت به جبهه به مادرم گفت: اگر شهيد شدم و يك مادر شهيدي كه فرزندانش مفقودالاثر بود سر جنازه‌ام آمد، چادرت را روي جنازه‌ام بكش، من خجالت مي‌كشم. بعد دو نفر از همسايگان كه خانواده شهيد بودند را اسم برد گفت اينها دو بچه يتيم دارند من از روي اينها شرمنده‌ام كه نتوانستم كاري كنم. مادرم برگشت گفت تو شهيد شدي من مي‌آيم بالاي جنازه‌ات؛ از دور و برت سؤال مي‌كنم از پشت سر تير خوردي يا از جلو؟ اگر از جلو تير خوردي تو را قبول مي‌كنم،اگر از پشت تير خوردي مي‌فهمم در حال فرار تير خوردي. حمزه برگشت و گفت به جز دستور عقب‌نشيني به تو قول مي‌دهم هيچ وقت به دشمن پشت نكنم، گفت دعا كن اين دفعه با هواپيماي چوبي بيايم. منظورش تابوت بود. مادر منظور حمزه را فهميد و گفت الهي آمين. بعد كلي برادرم را بوسيد و گفت دعا مي‌كنم همانطوري كه دوست داري بشوي، جالب اين بود وقتي براي ما خبر شهادت حمزه را آوردند، ۲۵ ماه رمضان بود. حمزه اول ماه رمضان به جبهه رفته بود وقتي به خانواده اطلاع دادند، پدرم خوابيده بود و خواب مي‌بيند در فريدونكنار تشييع جنازه است. پدرم را صدا مي‌زنند خسروي بيا، تو بيا پسرت را دفن كن، ايشان در خواب سر تابوت را باز مي‌كند و مي‌بيند جنازه حمزه است و يك دفعه از خواب مي‌پرد. مادرم را از خواب بيدار مي‌كند و مي‌گويد حمزه شهيد شده است. مادرم همانجا مي‌گويد حس غريبي به من دست داد. آن روز هر دو رفتند وضو گرفتند و دو ركعت نماز شكر خواندند و براي غربت امام حسين گريه كردند. وقتي جنازه برادر شهيدم را آوردند مادرم به رزمنده‌اي گفت زخم پسر شهيدم را به من نشان بدهيد‌ ببينم آيا گلوله خورده يا تركش، گفتند گلوله از جلو خورده تا اين موقع جنازه را نبوسيد، همانجا صدا زد حمزه جان خوش آمدي پسر، برادرم ۱۷ ساله بود كه شهيد شد، مادرم مي‌خواست براي برادرم زن بگيرد، فرداي تشييع جنازه كه مي‌خواستند او را دفن كنند مادرم داخل قبر رفت، صورتش را روي خاك گذاشت، پدر و مادرم برادرم را دفن كردند.

به عنوان يك ايثارگر و رزمنده چه دغدغه‌اي داريد؟

گروهي از دوستان شهيدم سخت ذهنم را مشغول خود كرده‌اند و بازي‌هاي دنيا كه فاصله من را با شهدا زياد كرده اينها دغدغه‌ام هستند؛ جنگ و دفاع مقدس خاطرات زيادي دارد؛ از روز اول تا روز آخر كه آمديم همه خاطره است؛ روزهايي است كه اتفاقات و حوادث آن ديگر تكرار نمي‌شود؛ با چه قيمتي آن روز رفتيم و دفاع كرديم كه نمي‌شود روي آن كار قيمت مادي گذاشت. ۱۴۰۰ كيلومتر از خانه و كاشانه‌مان دور شديم، آن هم در سن نوجواني در غربت؛ براي دفاع از كشور جنگيديم، كساني با جانشان از خاك و آب و كشور دفاع كردند، اين كار بزرگي است كه انجام دادند. يكي از دوستانم شهيد مسلم رسولي پيكرش هنوز در منطقه ام‌الرصاص است. ساعت ۴ عصر چهارم ديماه ۱۳۶۵ مسلم رسولي به شهادت رسيد؛ سال‌ها پيكرش مفقود است، جوان رشيد و زيبايي بود. اهل فريدونكنار بود. يادم است در عمليات كربلاي ۴ كه دستور عقب‌نشيني دادند تا مرحله آخر شهيد رسولي و پسرخاله‌اش سيد حسين سياري كه جانباز شد، ايستادند. از سمت راست ما يك گروه ۴۰ نفري آمدند، دشمن چند لحظه عقب‌نشيني كرد و ما توانستيم فرار كنيم و آقا مسلم را نتوانستند به عقب بياورند، همين كه بچه‌ها خودشان را بيرون آوردند هنر كردند، آقا مسلم آنجا شهيد شد. يا پدر و پسري در گروه ما بودند و با هم سوار قايق شديم و رفتيم داخل، پدرش شب ساعت ۱۲ شهيد شد و پسرش ۹ صبح؛ در كربلاي۴ من در حالي كه مجروح شدم مي‌آمدم عقب، عمليات لو رفته بود و جنازه خيلي از دوستانمان جا ماند.

در پايان ما را مهمان خاطره‌اي از دوران دفاع مقدس كنيد.

بعضي وقت‌ها كه به خاطراتم فكر مي‌كنم برايم دلخراش است. يكبار در كانالي بوديم. يك تيرانداز عراقي در دژ بود كه رزمندگان را تك تك مي‌زد، يك جواني به نام زماني كنارم نشسته بود. رزمنده مي‌گفت مواظب من باش ديدم مكثي كرد و گفت: خداحافظ. پا شد كه برود تركشي به كلاه آهني او اصابت كرد، همين و جلوي پاي من سجده رفت و شهيد شد. آن لحظه خيلي سخت بود؛ دست شهيد زماني را در دستانم گرفتم؛ هنوز رمق داشت و پايش را روي زمين مي‌كشيد. پا زدن شهيد روي سنگ‌ها، خاطره‌اي از طفلان مسلم را در ذهنم تداعي كرد؛ آن شهيد پايش را آنقدر به زمين كشيد كه زير پايش يك چاله ايجاد شد؛ لحظه شهادت زماني يك ربع طول كشيد؛ جالب اين است شب عمليات مي‌خواستيم روحيه بچه‌ها خراب نشود گفتيم قاطري ‌بياوريم شهيد را به پشت برسانيم؛ من و رزمنده‌اي كه پاهاي شهيد را دراز كرده بود شهيد را حدود ۳۰ متر روي زمين كشانديم كه برسانيم به سمت قاطر؛ از سرش كه خون مي‌آمد يك خطي روي زمين درست شد؛ از خون شهيد شبيه فلش روي زمين كشيده شد. تا يك روز بعدش كه شهيد را بردند اين علامت ماند. همه مي‌گفتند اين خط سرخ شهيد زماني است و براي رزمندگان خط سرخ شهيد انگيزه شد. اين خون سرخ شهيد حالت فلش داشت كه نوكش به سمت شهر ماووت عراق بود و رزمندگان بعد از شهادت شهيد زماني انگيزه بيشتري داشتند؛ زماني كه شهيد زماني شهيد شد يك بچه سه ساله داشت؛ هيچ وقت يادم نمي‌رود. هر وقت دست به صورت و چشمانم مي‌زنم شهيد زماني به ذهنم مي‌آيد. يا در كربلاي ۱۰ بالا سر شهيد تقي مظلومي رفتم و ديدم به گوشه‌اي نگاه مي‌كند، هنگام شهادت لبخند زده بود. ۱۷ – ۱۶ سال بعد جنازه‌اش را آوردند. امروز بخواهيم زندگي كنيم، نبايد شهدا را از ياد ببريم. يعني اصلاً نمي‌شود از ياد برد؛ خيلي سخت است. ما با اين صحنه‌ها زندگي مي‌كنيم. خاطره جنگ تحميلي در جلوي چشمان ماست، درك كردن رزمندگان خيلي سخت است


برچسب‌ها: شهید, فریدونکنار, حاطرات شهدای فریدونکنار
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ مهر۱۳۹۴ساعت 20:30  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

همکلاسی های آسمانی (فریدونکنار)

سلام بر همکلاسی های آسمانی

توفیقی حاصل شدتا یکی از همکلاسی های عزیزم دردوران دفاع مقدس را ببینم

همکلاسی هایی که بعضا به یادشون بودم و ذکر خیرشان هم می کردم و به نیابت شون... ، همکلاسی دوران راهنمایی از مدرسه شهیدان کارگران،ازاون وقت دیگه ندیدمش تا اینکه امروز زیارتش کردم، چهره ی مظلوم همیشگی را میشد تونگاهش دید با همان قد و قیافه و با همان لباس (رنگ لباسش یک گرمکن قهوه ای زیب دار و شلوارش بنظرم می اومد رنگ خاکستری بود)

وقتی دیدمش نوری ازچشمانش سوسو...    (لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید)  ( ارسالی از فریدونکنار)


برچسب‌ها: شهدا, فریدونکنار, حاج بصیر, کربلا, شهیدعلی اکبر اسفندیاری
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ساعت 11:23  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

حاج بصیر قهرمان

عشق مون حاج بصیر عزیز

 

بیست و ششمین سالروز شهادت سردار ملی

سردارسرلشگرحاج حسین بصیر


امروز دوم اردیبهشت سالروز شهادت سردار شهید حسین بصیر قائم مقام لشکر ویژه25کربلای استان مازندران است. 


سردارشهید حسین بصیر در شب شام غریبان سال 1322 در فریدون کنار چشم به جهان گشود. وی در دوران کودکی و نوجوانی با جمع کردن کودکان و نوجوانان، مجالس عزاداری برگزار می‌کرد و بعدها پرتو گیرای ولایت او را محور سوگواران کرد و در همان اوان کودکی از مرثیه سرایان خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) شد.

مادرش اظهار می‌دارد: «تولد او در غروب روز عاشورا (شب شام غریبان) بود و به خاطر همین ما نام او را حسین نهادیم و خدا می‌داند که محبت امام حسین (ع)در جان او خانه کرده بود و روی همین علاقه، از مداحان تراز اول شهر خودش محسوب می‌شد و در دسته های سینه زنی روز عاشورا در همان ایام طاغوت، شعرهای او همه‌اش حماسی و انقلابی بود. درحقیقت حق امام حسین (ع)را در ایام اختناق با شعارهای حماسی حسینی، در حدتوان اداءمی‌کرد.

حسین دوران تحصیلات خود را تا ششم ابتدایی نظام قدیم پشت سر گذاشت و از آن پس به کار روی آورد و شغل آهنگری را برای خویش انتخاب کرد و تا مرحله استادی پیش رفت و علی‌رغم اینکه سال سربازی او به علت مسائلی از طرف دولت وقت معاف اعلام شده بود ولی برای آمادگی نظامی داوطلبانه به سربازی رفت و دوران سربازی را در پادگان (منظریه)تهران زمانی آغاز کرد که نهضت حسینی امام خمینی (ره) مرحلة پنهانی‌اش را طی می‌‌کرد او هم به نوبه خود به خیل یاوران گمنام امام (ره) در روزگار عصیان و اختناق پیوست و با پخش اعلامیه‌های حضرت امام (ره) در پادگان، این رسالت عظمی را به دوش می‌کشید. فعالیت مؤثر حسین سبب شد که مأموران مزدور پهلوی جایگاه کاریش را تغییر دهند، ولی هیچگاه او دست از مبارزه نکشید و حتی در تسلیحات ارتش هم دست از تکلیف برنداشت وباعث شد که بر او سختگیری شود.

 او بعد از گذراندن سربازی به استخدام تسلیحات (صنایع دفاع) ارتش وقت درآمد و بعد ......



برچسب‌ها: بیست و ششمین سردارسرلشگرحاج حسین بصیر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۲ساعت 7:52  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

تصاوير سردار شهيد حاج حسين بصير

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۲ساعت 7:51  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

بصیر لشکر عشق

آخرین سخنان "بصیر لشکر و نذیر بهشت" +تصاویر
 چاپ خبر

حاج بصیر آمد روی خط و گفت: شاید دیگر نتوانم بیام ملاقات، مراقب خودت باش، زن ببر و سرگرم بشو. دیگه تو نمی‌خوای جبهه بیای. یک بغض ته گلویش چسبیده بود، یک مرتبه حال غریبی گرفت و گفت: علی جان! برام دعا کن، من امشب حالت پرواز دارم.

به گزارش رزمندگان شمال، جانباز سرافراز علی امانی، بیسیم چی حاج حسین بصیر ، اهل روستای هندوه کلای آمل است که چهارده سالش بود عازم جبهه شد. حاج علی امانی که این روزها یادگاری های دفاع مقدس در بدنش بی تابی می کنند و سر باز کردند، هرچند ماه یکبار شیمی درمانی می شود. وی در گفتگو با جانباز و محقق دفاع مقدس؛ غلامعلی نسائی ناگفته هایی از آخرین روزهای پرواز حاج حسین بصیر بیان کرد که  تقدیم کاربران محترم می شود:

پس از بازگشت سنگین و سخت از عملیات «کربلای 4» اگر چه خیلی شهید دادیم، اما فرصتی شد برای اتفاقی بزرگ. بعد از کربلای چهار؛ حاج بصیر فرماندهی تیپ «1 کربلا» را قبول كرد و یحیی خاکی از بچه‌های مخلص و با ایمان، فرماندهی گردان یا رسول(ص) را به عهده گرفت. در عمل، حاج حسین قائم مقام لشکر 25 کربلا بود و عملیات «کربلای 5» را از لشکر 25 کربلا هدایت می‌کرد، در طول مدت جنگ، من و حاج بصیر بیش از پنج بار شیمیائی و چندین با ترکش و گلوله خورده بودیم، هر بار که زخمی می‌شدیم، هنوز بهبودی درستی نیافتیم دوباره عازم جبهه می شدیم.

شب عملیات، پا به پای حاج بصیرم، گردان یا رسول(ص) به فرماندهی آقا یحیی خاکی، گردان مسلم، گردان مالک، سه گردانی بودند که شب اول عملیات وارد معرکه شدند. من همپای حاج بصیر هستم، چهار پنج روز اول عملیات، نه می‌خوابیدیم نه غذای درست حسابی می‌خوردیم. فقط می‌جنگیدیم و می‌دویدیم. حاج بصیر با بیسیم حرف می‌زد، نیروها را هدایت می‌کرد، من که هر روز یک باطری عوض می‌کردم، حالا هر ساعتی دو تا باطری عوض می‌کنم. حاج حسین با نیروهاش حرف می‌زد، با مرتضی قربانی، روز پنجم بود که حاج بصیر دیگر نای حرف زدن نداشت. موقعیت نیروها تثبیت شده و نگرانی خاصی نبود.

حاجی رو به من کرد و گفت: علی آقا، من می‌روم قرارگاه خیلی زود بر می‌گردم. کلت‌اش را داد به من، رفت. کنارم سه نفر دیگر بودند، یک بیسیمچی، دو نفر هم از بچه‌های اطلاعات عملیات، هنوز دو ساعت از رفتن حاج بصیر نگذشته بود، تو یک سنگر کوچک نشسته ایم، با بیسیم با نیروها، با قرارگاه، حرف می‌زنم. بچه‌های اطلاعات عملیات هم کنارم هستند. بیسیم چی شان هم هست، حاج بصیر رسیده بود به قرارگاه و بیسم زد؛ علی آقا چه خبر؟

گفتم: همه چیز روبراست، حاجی دلواپس نباش. همین دو ساعتی که رفته بود عقب، دل توی دلش نبود. داشتیم حرف می‌زدیم که ناگهان یک کاتیوشا ارتباط من و حاج بصیر را برید.

 انفجار آنقدر سنگین بود که حس کردم زمین منفجر شده، سقف سنگر را با الوار راه آهن پوشیده بودند. الوارها اشباع شده، مثل خمپاره منفجر می‌شوند. تکه‌های چوب ترواز سنگر، خودش بدتر از ترکش کاتیوشاست، یک تکه چوب، عمود آمد روی مچ دستم روی ساعت، دستم منفجر شد، ساعت ترکید و تمام اجزای آن از عقربه تا همه قطعات فلزی‌اش در دستم فرو رفتند. دستم را خرد کرد، جای ساعت با استخوان خرد شده ام در هم آمیخت.

فریاد کشیدم یا حسین(ع)، یا مهدی(عج)، یا زهرا.... 

هم زمان فریاد رفقایم که در کنارم بودند، همه زیر آوار ماندیم. یک ثانیه بعد یک تکه چوب دیگر هم فرو رفت توی پهلوم، تکه‌های خرد شده در تمام اجزای بدنم نشست، دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

وقتی چشم باز کردم، تازه از اطاق عمل بیمارستان قائم مشهد بیرون آمده بودم. یک هفته گذشته بود که پدر و مادرم از آمل آمدند. گاهی هم حاج بصیر تماس می‌گرفت، حال احوالی می‌پرسید، مدت چهل و پنج روز آنجا بستری بودم. سپس با آمبولانس به بیمارستان امام رضا آمل منتقل شدم.

یک هفته گذشته بود، حاج حسین بصیر آمد ملاقاتم، سرم را بوسید، پدر و مادر و خواهرم هم توی اتاق بودند. اتاق وضع بدی داشت، نفس گیر شده بود.

حاج بصیر وقتی وضع اتاق را دید، صدا زد، شروع کرد به دادو فریاد، داشت بیمارستان را روی سرشان خراب می‌کرد. آنقدر داد و فریاد کرد که رئیس بیمارستان آمد.

حاج بصیر به رئیس بیمارستان گفت: شما چه می‌دانید این جانبازهای جنگ چقدر ارزشمند هستند. این چه وضع اتاق است، چرا این اتاق تلفن ندارد، ما با این علی آقا کلی کار داریم. شما باید ارزش این جانباز‌ها را بدانید.

رئیس بیمارستان قول داد که مشکل را حل کند و رفت. حاج حسین در گوشم گفت: علی آقا دعا کن من شهید بشوم. خسته شدم به خدا، بعد به مادرم گفت: مادر علی آقا، این رزمنده اسلام، شش هفت ماهی، این‌جا مهمان بیمارستانه، براش یک زن بگیر که سرگرم بشود.

مادرم گفت: حاجی من که از خدا می‌خوام  علی داماد بشه، زن و زندگی‌اش شده جبهه، حاجی خندید و شماره تلفن بیمارستان را گرفت، دوباره آمد من را بغل کرد، پیشانی ام را بوسید.

گفت: علی جان برای من دعا کن، خیلی دیر شده، شما جانباز‌ها نزد خدا عزیزترید. دعای شما زود مستجاب می‌شود. دعا کن شهید بشوم، بعد پیشانی ام را بوسید، من هم بوسیدم اش، رفت.

حاجی که رفت، خیلی زود اتاقم را عوض کردند و یک تلفن هم گذاشتند کنار تختم. دو شب نگذشته بود که حاجی زنگ زد. حاج حسین بصیر بود، حال دیگری داشت، یک جوری خاص بود، گفت: علی آقا سلام.

گفتم: قربانت بروم حاج کجائی؟

گفت: بلندی‌های آسمان دهم.

گفتم: آره حاجی جای من خالی است. زدم زیر گریه.

گفت: مراقب خودت باش، گریه نکن، زن گرفتی؟ خندیم و گفتم: من مراقب خودم باشم حاجی؟ دلم داره بی تو می‌ترکه، من زن میخوام چکار، خسته شدم از شهر، دعا کن زودتر بهت برسم، می‌دانستم که بلندی‌های ماهوت، برای عملیات «کربلای 10» رفته. پشت تلفن نمی‌شد، شفاف حرف زد. یک مقدار حرف زدیم، مرتضی قربانی آمد روی خط، احوالم را پرسید، چند کلمه صحبت کردیم، دوباره حاج بصیر آمد روی خط و گفت: شاید دیگر نتوانم بیام ملاقات، مراقب خودت باش، زن ببر و سرگرم بشو. دیگه تو نمی‌خوای جبهه بیای. یک بغض ته گلویش چسبیده بود، یک مرتبه حال غریبی گرفت و گفت: علی جان! برام دعا کن، من امشب حالت پرواز دارم.

این را گفت و گوشی را قطع کرد. من زدم زیر گریه، پرستار دوید...

- چه خبر شده علی آقا؟ اشک‌هایم را پاک کرد.

غروب فردا، داشتم نماز می‌خواندم که تلفن بارها زنگ خورد و داشت منفجر می‌شد. پرستار دوید و گوشی را برداشت. نگه داشت تا نمازم تمام شد. یکی از بچه‌ها بود، از اهواز پشت خط...

گفت: علی! دیشب «کربلای 10» بودیم كه حاج‌حسین شهید شد. پیکر حاجی را داریم می‌آوریم فریدونکنار. تو هم بیا و با حاجی وداع کن.

گوشی را گذاشتم، فرو ریختم. مثل بچه‌ای که یتیم شود، مثل کسی که همه زندگی‌اش در آتش بسوزد، همه وجودم فرو ریخت توی غربت و تنهایی، دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

حاج حسین بصیر را که آوردند، من را با آمبولانس، روی ویلچر گذاشتند و بردند، شب وداع بود. نشستم روی سر حاج حسین های‌های گریه کردم، هی حرف زدم. حرف زدم، هی اشک ریختم، هی حرف زدم. هی بوسیدم‌اش. هی بوئیدمش، هی گریه کردم. حاج حسین رفت. من تنها شدم، تنهای تنها، تنهائی بدون مرز....




















روح مان با یادش شاد، با ذکر صلوات

برچسب‌ها: بصیر لشکر عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۲ساعت 6:47  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

شهدای مازندران

شهیدان مازندران

      به همه شما وصیت می کنم که نگذارید پیش کسوتان شهادت و خـــون در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند . امام خمینی (ره)

شهید حاج حسین بصیر
سردارسرلشگرشهید حاج حسین بصیر

تاریخ تولد : 1322 نام پدر : محمدحسن تاهل : متاهل تولد : خطه ی مبارک شهرستان فریدونکنار
محل شهادت : ارتفاعات ماووت عملیات کربلای 10
تاریخ شهادت : 1366/2/2
مزار شهید : گلزار شهدای فریدونکنار  جنب پل مرکز شهر «  تکیه معصوم زاده امام زاده سیّد محمد »

⇐ اطلاعات بیشتر در مورد شهید حاج حسین بصیر ↓
شهید  محمد حسن قاسمی طوسی شهید محمد حسن قاسمی طوسی
تاریخ تولد : 1337 نام پدر : - تاهل : متاهل تولد : طوسکلا-نکا
محل شهادت : شلمچه
تاریخ شهادت : 1366/1/19
مزار شهید : گلزار شهدای طوسکلا -نکا
شهید علی اکبر قربان شیرودی
شهید علی اکبر قربان شیرودی
تاریخ تولد : 1334/1/20 نام پدر : محمد علی تاهل : متاهل تولد : روستای بالاشیرود تنکابن
محل شهادت : قره بلاغ دشت ذهاب
تاریخ شهادت : 1360/2/8
مزار شهید : گلزار شهدای شیرود تنکابن
شهید سید مجتبی علمدار
شهید سید مجتبی علمدار
تاریخ تولد : 1345/10/11 نام پدر : - تاهل : متاهل تولد : شهرستان ساری
محل شهادت : بیمارستان ساری - بر اثر جراحات جنگ و شیمیایی
تاریخ شهادت : 1375/10/11
مزار شهید : گلزار شهدا شهرستان ساری
شهید احمد کشوری شهید احمد کشوری
تاریخ تولد : 1332 نام پدر : - تاهل : - تولد : فیروزکوه -کیاکلا
محل شهادت : -
تاریخ شهادت : 1359/9/15
مزار شهید : گلزار شهدا کیاکلا -قائمشهر

برچسب‌ها: سربازان امام زمان, عج, شهدای مازندران
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۱ساعت 15:45  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

شهید حاج بصیر ، فرمانده قلبها

 بدون شك و دور ازهر نوع شعارگرايي، حضور معنوي و قدرتمند سردار بصير درهمه صحنه هاي جنگ و عملياتهاي مهم سپاهيان اسلام، راهگشاي مشكلات و تدابير ونگرشهاي موشكافانه او دراين برهه از زمان سرنوشت ساز، بازكننده گره هاي پيچيده اي بود كه ديگران از حل و فصل آن عاجز بودند.
سردار سرتيپ پاسدار حاج كميل كهنسال يكي از ياران و همرزمان نزديك حاج بصير، دراين رابطه چنين مي گويد: «درعمليات كربلاي پنج لشكر ۲۵ كربلا از يك پلي كه در غرب كانال ماهي قرار داشت پشتيباني مي شد و تدارك رساني به خط مقدم از همين پل فقط امكانپذير بود و چون دشمن از اين موضوع باخبر بود در او ميل و طمعي ايجاد شد كه آن را از بين ببرد و بتواند منطقه اي كه دراختيار لشكر ۲۵ كربلا قرار دارد را بازپس بگيرد، لذا تمام تواناييهاي عملياتي خود از جمله نيروهاي گارد ويژه رياست جمهوري و كماندوهاي ارتش بعث را در آن منطقه متمركز كرده و پشت سر هم و بدون هيچ وقفه اي پل و منطقه را با خمپاره، آتشباره هاي توپخانه، هليكوپتر و گاهي هم عملياتهاي هوايي، زير آتش خود گرفته بود وتنهاجان پناهي را كه ما مي توانستيم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از نيروهاي خودي استفاده كنيم كانالي بود كه در دژ غرب درياچه ماهي توسط عراقيها احداث شده بود.
درآن موقعيت و درآن صحنه نبرد، عرصه بر ماخيلي تنگ شده بود و اغلب نيروهاي ما شهيد و يا مجروح شده بودند و دشمن هم از سمت راست خط ـ كانال زوجي ـ شروع به پيشروي كرد و بخشي از خط را تصرف نمود و هر لحظه درصدد بود كه خود را به كانال ماهي و پل روي كانال نزديك كند.
دشمن همينطور پيشروي مي كرد و بچه ها هم يكي يكي مجروح و عده اي هم به شهادت مي رسيدند. مقاومت بسيار سخت شد و خط ما هم داشت جمع مي شد به سمت پل روي كانال و اين جمع شدن نيروها، آسيب پذيريهاي ما را بيشترمي كرد.
در اين شرايط بسيار سخت كه ما هيچ اميدي براي حفظ كردن آن منطقه و حتي زنده ماندن نداشتيم، من يكباره صداي دلنشين و گرم حاج بصير را از آن سوي بي سيم شنيدم كه مي گفت: «فلاني من دارم ميام.» من وقتي صداي حاجي را شنيدم چنان تقويت شدم و روحيه گرفتم كه اصلاً فراموش كردم از ايشان سؤال كنم با چند تا نيرو مي آيد؟! يعني به محض شنيدن صداي حاجي، قوت گرفتم و ناخودآگاه با صداي بلند به بچه ها گفتم: «حاج بصير داره مي ياد.»
بچه ها هم با شنيدن اين خبر خوشحال شدند و با صداي بلند به يكديگر خبر مي دادند كه تا چند لحظه ديگر حاج بصيرمي خواهد بيايد.
مدتي نگذشت كه حاجي از راه رسيد اما نيروي زيادي همراهش نبود. چون بخش عمده اي از نيروها در مسير زخمي يا شهيد شده بودند. وقتي ايشان رسيد زماني بود كه فاصله بين ما و دشمن به حداقل رسيده بود به گونه اي كه جنگ به نبرد نارنجك تبديل شده بود. من سريع منطقه را براي حاجي توجيه كردم و حاج بصير وقتي در جريان اوضاع منطقه قرارگرفت رو به نيروها كرد وگفت: «به نام مقدس ۵تن آل عبا(ع)، ۵تن نيرو مي خواهم. » هنوز حرف حاجي به پايان نرسيده بود كه پنج تن از بچه ها از جمع نيروهايي كه در اطراف ما بودند، بلند شدند و پشت سر حاجي كه ذكر مقدس يا فاطمة الزهرا(س) بر لبش جاري بود نيم خيز از داخل كانال رو به سوي دشمن حركت كردند.
وقتي حاجي حركت كرد نه تنها آن ۵نفر بلكه بقيه نيروها به جز يك بي سيم چي به همراه ايشان رفتند.
بيش از ۱۵دقيقه نگذشته بود كه حاجي به همراه آن نيروهاي بسيار اندك بخشي از خط سمت راست ما، كه به اشغال دشمن درآمده بود را تصرف كردند و بعد از مدتي كل خطي كه ما از دست داده بوديم را مجدداً بازپس گرفته و ۲۳تن از نيروهاي دشمن را به اسارت درآوردند.

گردآوری /حسين زكريايي عزیزی 
برچسب‌ها: عمليات كربلاي پنج لشكر ۲۵
+ نوشته شده در  شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۱ساعت 9:7  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

روایت جالب نگهداری 2000 اسیر عراقی

خاطره ای خواندنی از برادر حامی گت آقازاده


خبرگزاری فارس: روایت نگهداری 2 هزار اسیر عراقی

نقشه جواب داد. دقایقی بعد به اندازه یک تپه، شلوار جمع شد. تا صبح، کنار آتش بزرگی که راه انداخته بودیم، همراه با دوهزار اسیر که شلوار پایشان نبود، شب را صبح کردیم...

مطالب زیر نقل خاطره ای شیرین و بیادماندنی از زبان برادر حامی گت آقازاده از رزمندگان و فرماندهان گردان یارسول(ص) لشکر ویژه 25 کربلا است. در این خاطره شیوه جالبی از نگهداری و انتقال اسرای عراقی از شهرخرمال عراق به دزلی مریوان بیان می شود که با ابتکار عمل خاص برادر حامی صورت گرفته است.

*****

اسفند سال 1366 در کنار آقا مرتضی، بالای قله سنگی نشسته بودم. فرمانده ما، آقا مرتضی )سردار مرتضی قربانی، فرمانده لشکر 25 کربلا) ، از بلندی بر نیروهای عمل کننده در عملیات والفجر 10 نظارت داشت. صدای سردار ولی الله نانواکناری از پشت بی سیم فرمانده لشکر به گوش می رسید. معلوم شد، دشمن را محاصره کردند و حدود 2000 نفر را هم به اسارت گرفتند. همه بچه ها از این خبر حسابی خوشحال شدند. در پوست مان نمی گنجیدیم، ولوله ای شده بود. موفقیت بزرگی بود. آقا مرتضی دستور داد، اسراء را به سمت شهر «خُرمال» انتقال بدهند و همه را آن جا تخلیه کنند. چند ساعت از آن اتفاق خوب گذشته بود. شب شد. از آقا مرتضی جدا شدم. کنار نیروهای خودم در شیار «وشکناو» رفتم. از قله که پاییم آمدم، بی سیم چی ام گفت: «آقای حامی! آقا مرتضی پشت خط هستند». سراسیمه گوشی را برداشتم: «کجایی! حامی! هر جا هستی زود برو و اسراء را به روستای دزلی انتقال بده ».

با تعجب گفتم: «2000 اسیر! با کدام نیرو و امکانات».

ـ «آقای حامی! مگر این همه امکانات لشکر را توی این مدت چه طوری آوردی پای کار؟ با کدام امکانات و نیرو؟ توکل به خدا کن! یا علی!»

زیر قله «هِنی قُل» جایی را پیدا کردم. هوا داشت رو به غروب می رفت. با بی سیم با عباس بابایی تماس گرفتم. گفتم: «عباس! یک تعداد نیرو را به هنی قل بیاور. مأموریت مهمی در پیش داریم».

بلافاصله با آمدن نیروهای عباس، آن ها را سازماندهی کردیم. بعد هم اسرا را با کمک نیروها به شیار وشکنار انتقال دادیم. با بی سیم به آقا مرتضی گفتم: «شب شده و ما مجبوریم به خاطر رعایت مسایل امنیتی در وشکنار بمانیم. صبح کله سحر به سمت ملخور و دزلی حرکت می کنیم». آقا مرتضی هم قبول کرد.

با عباس و بعضی از بچه ها برای مأموریت فردا و کارهایی که برای نگهداری 2000 اسیر داخل شیار، آن هم در سرما باید انجام می دادیم، برنامه ریزی کردیم. بچه ها هر کدام پیشنهادی دادند. یکی گفت: «با این نیروی کم، اگر اسراء به سمت ما حمله بردند و خلع سلاح مان کردند، تکلیف چه می شود. تازه مهم تر از جان ما، بسته شدن عقبه منطقه عملیاتی به دست این همه نیروی دشمن بود».

هر چه طرح و ایده بود روی هم ریختیم، اما از میان آن، چیز به درد بخور و جان داری در نیامد. برای ایجاد رعب و وحشت در دل اسرای عراقی به بچه ها گفتم: «حالا تا به نتیجه برسیم، یکی از شما برود، هر پنج دقیقه یک تیر هوایی شلیک کند».

یک لحظه به فکرم رسید، نقشه هر چه باشد به گونه ای طراحی شود که توان نظامی و جسمی اسراء را برای حرکت و فرار بگیرد. دنبال اقدام عملیاتی برای پیاده کردن طرحم بودم. سرانجام بعد از کلی کلنجار رفتن پیشنهاد کردم که اسراء شلوارهایشان را در بیاورند. وقتی پیشنهادم را با بچه ها در میان گذاشتم، خندیدند و گفتند: «آقای حامی! عجب پیشنهادی!»

گفتم: «هیچ راهی نیست باید این کار را انجام دهیم و توان حرکت اسراء را بگیریم. مطمئنم به لحاظ روانی، اسیر با شورت فرار نمی کند، البته باید تا صبح کنارشان آتش روشن کنیم وگرنه تلف می شوند».

بعد از توضیح و تفصیل نقشه، رضایتی بر لب هایشان نشست. حالا مشکلی که وجود داشت، زبان عربی بود. چطور باید به آن ها می فهماندیم که شلوارهایتان را در بیاورید. گفتم: «یک نفر از اسراء را انتخاب کنید و به او آموزش بدهید که چه کار باید بکند؟ بعد هم او برود و ماجرا را به اسرای دیگر بگوید».

نقشه جواب داد. دقایقی بعد به اندازه یک تپه، شلوار جمع شد. تا صبح، کنار آتش بزرگی که راه انداخته بودیم، همراه با دوهزار اسیر که شلوار پایشان نبود، شب را صبح کردیم. صبح شد. به اسراء گفتم: «حالا بروید شلوارهایتان را بپوشید!»

صحنه خنده داری شده بود. هر کدام دنبال شلوار خود می گشت بعضی ها، شلوارهای اندازه خود را پیدا نکرده بودند. یکی کوتاه، یکی گشاد و یکی تنگ. خلاصه حال و هوایی شده بود. ما هم با بچه ها نشسته بودیم و می خندیدیم.

تهیه و تنظیم: سجاد پیروزپیمان


برچسب‌ها: خاطره ای خواندنی از برادر حامی گت آقازاده
+ نوشته شده در  جمعه ۲۷ بهمن۱۳۹۱ساعت 8:13  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

تصاوير سردار شهيد حاج حسين بصير

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ آذر۱۳۹۱ساعت 10:30  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

زندگي نامه سردار خوبی ها

زندگي نامه سردار شهيد حاج حسين بصير ((وعده دیدار ما مصلای قدس فریدنکنار عصر16شهریور ))



در شام غريبان عاشوراي حسيني سال ۱۳۲۲ در يكي از روستاهاي «فريدونكنار» به دنيا آمد. او اولين فرزند زوج «محمد حسن بصير» و سيده «سكينه طيبي نژاد» بود كه در دورة ارباب و رعيتي به عنوان يك رعيت در زمين هاي ارباب كشاورزي مي كردند. مادرش مي گويد : «در آن دوره ما رعيت مردم بوديم و گندم و پنبه مي كاشتيم. ما كار مي كرديم و ارباب مي برد. حتي خانه اي كه زندگي مي كرديم مال ارباب بود.»
«حسين» در مهر ماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگي به مدرسه فرستاده شد و دوره شش ساله ابتدايي نظام قديم را در مدرسه «سنايي» فريدونكنار گذراند.
بعد از اتمام دوره ششم ابتدايي نظام قديم ترك تحصيل كرد و نزد يكي از بستگانش در “بابل» به آهنگري مشغول شد. در كنار اين كار در امور كشاورزي به پدرش كمك مي كرد.
اول شهريور ۱۳۴۱ براي انجام خدمت وظيفه به «تهران» 
برچسب‌ها: سردار ملی حاج بصیر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ آذر۱۳۹۱ساعت 9:50  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

همکلاسی آسمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ مهر۱۳۹۱ساعت 14:10  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

سردار سرلشگرحاج حسین بصیر

عشق من بصیر و بصیرتِ حاج بصیر و یاران با وفایش
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ شهریور۱۳۹۱ساعت 13:42  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

دست نوشته

وعده دیدار ما مصلای قدس فریدنکنار  

سالگردسرداران و350 شهید شهرستان   عصر     16شهریور1391


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۱ساعت 10:36  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

وصيت نامه سردار شهيد حاج حسين بصير

وصيت نامه سردار شهيد حاج حسين بصير


وعده دیدار ما مصلای قدس شهرستان فریدنکنار 

سالگردسردارسرلشگر حاج حسین بصیر

سرداران و450 تن از شهدای شهرستان 

عصر   روز  پنجشنبه    16  شهریور  1391



بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خدا خدايي كه به ما جان داد، حيات بخشيد و ما را به وجود آورد. شكر مي كنم در اين مقطع زماني، فردي هستم كه گر چه شايد گناهكار باشم ولي در جايي هستم كه رزمندگان عزيزمان در اين مكان مقدس حضور دارند. شهدايمان هم در اينجا حضور داشتهاند .ما در كنار رزمندگان عزيز هستيم و من خودم را قطره اي مي دانم از درياي بيكران رزمندگان. خود را رزمنده به حساب نمي آورم؛ چرا؟ براي اينكه جرأت ندارم كه بگويم يك رزمنده هستم...

خطاب به همسرم:
شمايي كه در مدت زندگي با سختي و راحتي ساختيد، با مشكلات، خنده و گريه هايمان همراه بوديد و من افتخار مي كنم همسري مثل شما دارم.
اميدوارم به لطف خداوند كه فرداي قيامت پيش حضرت زهرا (س) شما را روسفيد ببينم ... اميدوارم كه دعاي خير اين حقير بدرقه راه شما و ديگر عزيزاني باشد كه همسرانشان را در راه خدا به جبهه فرستاده و مي فرستند. من زبانم قاصر از بيان فداكاري و گذشت شماست، با اينكه به علت مشكلات ـ نتوانستيد معلومات لازم را كسب نماييد ولي شما گاهي استاد من بوديد، گاهي به من درس مي داديد ...
اگر شما مخالفت مي كرديد شايد من همچه روزي، هم چنين وضعيتي نداشتم و اگر شما مانع حركت من بوديد شايد نمي توانستم اينطور موفق بشوم كه بتوانم وضعيت خود را در اينجا درك كنم، شايد اگر مانع بوديد نه تنها از نظر توفيق حضور در جبهه، بلكه در بيشتر چيزها عقب مي افتادم ... اين گذشت شما و فداكاري شما باعث شد كه ما را در اينجا ثابت قدم نگهدارد و خداوند ياريمان كرد و تحويلمان گرفت ...
اينكه اينجا ماندن نظم خداست شكي نيست . اينجا ماندن، سعادت مي خواهد و شكي در آن نيست ولي اگر همه سعادت ها را بررسي كنيم بيشترين مانعي كه انسان مي تواند جلويش داشته باشد خانواده اش است اگر توانست موفق شود اولين مانع را پشت سر بگذارد ،دومين مانع نقش خودش است، خواسته هاي درونيش است. اگر توانست اين را پشت سربگذارد ،سومين مانع گرفتاري ها و وضعيت روزگارش است. و اگر آن را پشت سرگذاشت چهارمين مانع خود خط و ماندن در خط و مواجهه با مشكلات جبهه است و همه اين مشكلات را براي رضاي خدا به اميد اينكه بتوانيم قيامت نزد ائمه اطهار (ع) سربلند باشم تحمل كرديم.
خودت مي داني كه به اسلام بدهكار هستيم . خودت مي داني كه چقدر به اين انقلابمان بدهكار هستم . انقلابي كه از شروعش شهداي زيادي در راه خدا داده است.
كوچه پس كوچه هاي كشورمان ...    ادامه مطلب

پايان
برچسب‌ها: حاج حسين بصير
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۱ساعت 10:21  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

رزمندگان گردان یارسول


به نام خدا

سلام به دوستان خوبم رزمندگان گردان یارسول

صبح ناگاه یاد روزهای گذشته افتادم حدود ۲۴ سال قبل

 زمانیکه ما ماموریت یافتیم تا در محور عملیاتی شلمچه

مستقر شویم تا جلوی تحرکات دشمن سد کنیم.

روز ســـرنوشـــت ســـــازی بــــود

ما باید از خط اصلی و دو کمین مهم دفاع میکــــــــــردیم

پدافندی بس سخـــــــــــــت و سنگیــــــــــن و مهـــــــم

من به لطف خداوند و  تدبیر دوستان سنگر فرماندهی ام

را درست در نقطه ای که هم کاملا مسلط بر سه راهی

منتهی به خطوط عقب و هم در گذرگاه عبور به سمت

کمین ها مستقر کردم.

(خاطرات نبرد انروزها بسیار شنیدنی ست که قرار است

در کتابی که در دست تهیه دارم چاپ شود)

اما امروز آمده ام تا یاد آن شیرمردانی که مردانه

در شلمچه جنگیدند   وعده ای شهید شدند.


مانند شهیدان اصغری ، لطیفی ، جعفری ، کردی ...

و عــــــده ای بــــــــــه اســــــارت رفتنــــــــــد

مانند شعبان صالحی ، سعید مفتاح ، برومند ، نائجیان

و فتحی ، کریم ابادی و قدرتی ، کردی ، کردجزی ...

و بعضی هم مجروع بازگشتند را گرامی بدارم

یادشان جاوید باد.

راوی :دکتــــــــــر یحیـــــی خاکــــــی

نویسنده و تدوین :دکتر مجید کریمی


برچسب‌ها: گردان یارسول
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۱ساعت 9:31  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

مادران آسمانی شرمندایم

خدایا !

چه بگویم از این دنیا ی وانفسا !

خدایا ما پاسخگوی چه کسی  باشیم؟

 مادران شهید !

 شهدای والامقام !

 و بالاتر به خودت ای خدای مهربون !!!!!!!!!!!!

حال ببینید از تصاویر وداع    مادران آسمانی      با جگرگوشه هایشون

گنجینه تصاویر عاشورایی مادران آفتاب سرزمین علویان

 

مادر گرانقدر؛ شهیدان حاج حسین و علی اصغر بصیر / فریدونکنار 



به گزارش رزمندگان شمال، تصاویر زیر قطره ای از دریای بیکران مادران آفتاب خطه ی علویان است که در دامان پرمهر خود رزمندگانی را پرورش دادند که لشکر خط شکنی را در دفاع مقدس، لشکر ویژه کردند. لشکر ویژه 25 کربلا که نماد ویژه بودن مردم مازندران در دفاع از دین و ناموس و خاک این سرزمین اسلامی است، میوه ی دلِ سوخته ی این شیرزنانی ست که در سالروز ولادت فرخنده حضرت زهرای اطهر و روز مادر، یادی از این کوثرهای زمانه می کنیم:



مادران آفتاب سرزمین علویان! روزتان مبارک

مادر گرانقدر؛ شهید شعبان علی شعبانی / جویبار



مادر گرانقدر؛ شهید مهدی رمضانی / قائمشهر


مادر گرانقدر؛ شهید اصغر مجرلو / گلوگاه



مادر گرانقدر؛ شهیدان حسین و علی اصغر بصیر / فریدونکنار
مادربزرگ گرانقدر؛ شهید حبیب الله افتخاریان / بهشهر


مادر گرانقدر؛ شهید احمد کشوری / کیاکلا


مادر گرانقدر؛ شهید علیرضا نوری / ساری


مادر گرانقدر؛ شهید حسین علی مهرزادی / بهشهر


مادر گرانقدر؛ شهید موسی نظری / نکاء


مادر گرانقدر؛ شهید محمد عارف ملک محمودی / بهشهر


مادر گرانقدر؛ شهیدسیدعلی دوامی / ساری


مادر گرانقدر؛ شهید محمد محمدنژاد/ فریدونکنار


مادر گرانقدر؛ شهید تقی آشام / سوادکوه


مادر گرانقدر؛ شهید سید زین العابدین یعقوبی / بهشهر




مادر گرانقدر؛ شهید علی اصغر مهردادی / گلوگاه


مادر گرانقدر؛ شهیدان علیزاده / نکاء


مادر گرانقدر؛ شهید ابن یامین رمضان نژاد /فریدونکنار


مادر گرانقدر؛ شهید بهروز مهدی زاده / چالوس


مادر گرانقدر؛ شهید نادعلی رمضانی درویشی / بابل


برچسب‌ها: مادران آسمانی شرمندایم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۱ساعت 18:52  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

حاج بصیر


«عملیات کربلای چهار » هیچ ذکری بالاتر از گریه نبود

http://hamdely.persiangig.com/image/812.jpg

اول دی ماه «1365» شلمچه ام، غروب بود، حاج بصیر چند تا نامه محرمانه به من داد، گفت: برو این ها را به فرمانده گروهان یک و دو سه تحویل بده و بیا، نامه ها را گرفتم فوری سوار موتور شدم، رفتم خط نامه ها را تحویل دادم و برگشتم،

http://davoodonline-ir.persiangig.com/gif/edame-matlab.gif


برچسب‌ها: خاطرات بیسیمچی حاج حسین بصیر جانباز شیبمیائی علی ا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ مرداد۱۳۹۱ساعت 12:48  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

نمایی از دیار سرداربصیرت


نمایی از دیار سرداربصیرت

برچسب‌ها: نمایی از دیار سرداربصیرت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۸ تیر۱۳۹۱ساعت 9:57  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

سردار بصیرت؛ چراغ راه دیروز، امروز و فردا

به بهانه گرامي‌داشت قائم‌مقام لشكر 25 كربلا

سردار بصیرت؛ چراغ راه دیروز، امروز و فردا

» سرویس: فرهنگ حماسه - حماسه

هشتم تيرماه آينده،يادواره ملي «سردار بصيرت» ويژه گرامي‌داشت سردار شهيد «حاج حسين جان بصير» قائم مقام لشكر ويژه كربلا در محل «باغ موزه دفاع مقدس» تهران برگزار مي‌شود.

به همين مناسبت روح‌الله قلي‌پور دبير ستاد مردمي يادواره سردار بصيرت يادداشتي در اختيار سرويس فرهنگ حماسه ايسنا قرار داده است.

در اين يادداشت آمده است:

ادامه مطلب.........


برچسب‌ها: سردار بصیرت؛ چراغ راه دیروز, امروز و فردا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ تیر۱۳۹۱ساعت 14:18  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

اردوی راهیان نور دبیران قرارگاه

 اردوی راهیان نور دبیران قرارگاه

دانش آموزان اتحادیه انجمن های اسلامی استان مازندران

غرب کشور  تیرماه 91

"خاکریز خاطرات"

حضور باصلابت جوانان در راهیان نور را به تصویر می‌کشد

سرپرست اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان مازندران
اعزام اعضای انجمن اسلامی مازندران به غرب کشور
سرپرست اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان مازندران گفت: اعضای انجمن اسلامی دانش آموزان استان به مناطق عملیاتی غرب کشور اعزام شدند.
چهارشنبه ۲۱ تير ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۵۱
کد مطلب : 557
اعزام اعضای انجمن اسلامی مازندران به غرب کشور
محمد رضا شیرزادفراظهار داشت: دبیران شورای دانش آموزی اتحادیه استان که متشکل از نخبگان قرارگاه های دانش اموزی هستند در قالب یک کاروان 80 نفره میهمان شهدای مناطق عملیاتی غرب کشور خواهند شد.

وی، هدف از راه اندازی کاروان دانش آموزی راهیان نور را انتقال ارزش های دفاع مقدس به دانش آموزان و ترویج فرهنگ ایثار و شهادت دانست.

شیرزادفر گفت: با توجه به اینکه سرگذشت پژوهی شهدای دانش آموز و یادواره های مدرسه ای یکی از برنامه های محوری اتحادیه در طول سال تحصیلی بوده، این اعزام دانش اموزی را مقدمه برای آغاز این عملیات فرهنگی در مدارس عنوان کرد.

وی افزود: زائرین در مدت چهار روز از مناطق غرب کشور بازدید بعمل می آورند.

محل های زیارت (مشهد الشهداء):

1 ـروز اول سنندج : موزه دفاع مقدس در و تجدید میثاق با شهدای گمنامی که در موزه دفاع مقدس به سپرده شده بودند.

2 ـ روز دوم مریوان           3 ـ روز سوم بانه   4 ـ سردشت

توضیحات و تصاویر در ادامه مطلب می آید:




خبرگزاری فارس: آغاز اردوی راهیان نور به مناطق عملیاتی شمال غرب

برچسب‌ها: اردوی راهیان نور دبیران قرارگاه دانش آموزان اتحاد
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ تیر۱۳۹۱ساعت 16:37  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

غزلی از امام خمینی در وصف امام زمان(عج)

غزلی از امام خمینی در وصف امام زمان(عج)

میلاد گل و بهار جان آمد     برخیز که عید می کشان آمد  

     خاموش مباش زیر این خرقه     بر جان جهان دوباره جان آمد      

گلزار ز عیش لاله باران شد     سلطان زمین و آسمان آمد

آماده ی امر و نهی و فرمان باش     هشدار!که منجی جهان آمد

امام خمینی(ره)


برچسب‌ها: غزلی از امام خمینی در وصف امام زمان, عج
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ تیر۱۳۹۱ساعت 13:28  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

کنگره سرداربصیرت

تصاویر سرداربصیر


دانش آموز دوران دفاع مقدس : برادر جانباز احمدعلی غلامی

موسس و مدیر موسسه فرهنگی سرداربصیر بابل (جنب سازمان تبلیغات اسلامی)




برچسب‌ها: کنگره سرداربصیرت
+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ تیر۱۳۹۱ساعت 12:20  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

حاشیه های مراسم یادواره سردار شهید حاج حسین بصیر

نگارش یافته توسط مدیر سایت کناری ها   
11 تیر 1391 ساعت 15:01 اشیه های مراسم یادواره سردار شهید حاج حسین بصیر 1-در محوطه ورودی باغ موزه دفاع مقدس سربازات تشریفات نیروی انتظامی ایستاده بودند که از شرکت کنندگان کارت دعوت می خواستند. این کار با اعلان فراخوان عمومی برای شرکت مردم در این مراسم مغایرت داشت. اگر به یمن کارت خبرنگاری نبود شاید ما را هم راه نمی دادند.   2-در محوطه ورودی سالن، رضاقلی پناهی و حامی گت آقازاده از رزمندگان و ایثارگران فریدونکناری با اهدای لبخند و بسته ای حاوی چفیه، سررسید شهدای مازندران، سی دی فیلم های حاج حسین بصیر و ...از شرکت کنندگان استقبال می کردند. اي كاش فيلم تهيه شده توسط شبكه يك سيما از زندگي و خاطرات شهيد بصير و نرم افزار چند رسانه اي تهيه شده در مورد او نيز لاي اين بسته ها بود. 3- در اکثر اتوبوس های تهران و در سر چهار راه ها، پوستر و بنر مراسم یادواره نصب شده بود. 4-بیش از 6 دستگاه اتوبوس از خانواده های شهدا و رزمندگان فریدونکناری و دیگر شهرها از استان مازندران به دعوت بنیاد شهید و ایثارگران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فریدونکنار برای شرکت در مراسم به تهران آمده بودند. 5-برخی از فریدونکناری های مهاجر مقیم تهران همچون دکتر براری، دکتر قلی پور، مجتبی توحیدی، محسن خبازي، ابراهیم صادقی فر، ابراهیمی، مهدی قجری، شعبان آزادی و ...هم برای شرکت در مراسم به موزه دفاع مقدس آمده بودند. 6-جا داشت از سردار.......
برچسب‌ها: حاشیه های مراسم یادواره سردار شهید حاج حسین بصیر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ تیر۱۳۹۱ساعت 11:59  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

یادواره ملي گرامي‌داشت «سردار بصيرت»

نخستين يادواره ملي گرامي‌داشت «سردار بصيرت»
سردارسرلشگرشهید حاج حسين بصير در «عمليات كربلاي 10 » و روز دوم ارديبهشت‌‌ماه سال 1366 به شهادت رسيد. نخستين يادواره ملي گرامي‌داشت «سردار بصيرت» ويژه گرامي داشت سردار «حاج حسين جان بصير» قائم مقام «لشگر ويژه 25 كربلا»ي مازندران امروز هشتم تيرماه جاري از ساعت 17 در باغ موزه دفاع مقدس تهران باسخنرانی دکتر علی لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی برگزار شد.




گزارش تصویری/ یادواره سردار بصیرت شهید حاج حسین بصیر
یادواره سردار بصیرت شهید حاج حسین بصیر پنجشنبه شب با حضور علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی در باغ موزه دفاع مقدس برگزار شد.

عکس/ محمدرضا عباسی
















عکس زیر کپی شده از وب روستای جزین فریدونکنار
ادامه مطلب

برچسب‌ها: نخستين يادواره ملي گرامي‌داشت «سردار بصيرت»
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۹ تیر۱۳۹۱ساعت 3:51  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

کنگره سرداربصیرت

شماره خبر: 100815770652
با حضور رييس مجلس شوراي اسلامي برگزار مي شود
«يادواره ملي گرامي داشت سردار بصيرت»
جام جم آنلاين: عصر فردا در نخستين «يادواره ملي گرامي داشت سردار بصيرت» از تمبر يادبود و فيلم نامه شهيد بصير و سايت شهداي لشكر 25 كربلا رونمايي مي شود.

 روح الله تقي پور گفت: نخستين «يادواره ملي گرامي داشت سردار بصيرت» به منظور بزرگداشت ياد و خاطره حاج حسين جان بصير قائم مقام لشكر ويژه 25 كربلاي مازندران برگزار خواهد شد.

دبير يادواره گرامي داشت سردار بصيرت افزود: رونمايي از تمبر يادبود و فيلمنامه شهيد بصير و سايت شهداي لشكر 25 كربلا، سخنراني دكتر علي لاريجاني رييس مجلس شوراي اسلامي، تقدير از خانواده شهيد بصير و اجراي تئاتري با بازيگري سيد جواد هاشمي از برنامه هاي اين يادواره است.

وي افزود: نخستين «يادواره ملي گرامي داشت سردار بصيرت» عصر پنجشنبه هشتم تيرماه از ساعت 17 تا 21 در باغ موزه دفاع مقدس تهران برگزار خواهد شد.(نويد شاهد)


برچسب‌ها: «يادواره ملي گرامي داشت سردار بصيرت»
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ تیر۱۳۹۱ساعت 18:57  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

عطر مورد علاقه پیامبر(ص)

عطر مورد علاقه پیامبر(ص)

كد خبر : ۱۳۲۱۰ /  تاریخ :۳۰ خرداد ۱۳۹۱ /  اخبار  /  هنر و فرهنگ

حضرت محمّد(ص) عطر را بسیار دوست داشت و اگر عطری به ایشان تعارف می‌شد، خود را با آن معطّر می‌ساخت. در «ذخیرالعباد» نقل است که محبوب‌ترین عطرها پیش آن حضرت مشک بود.
عطر مورد علاقه پیامبر(ص)
حضرت محمّد(ص) عطر را بسیار دوست داشت و اگر عطری به ایشان تعارف می‌شد، خود را با آن معطّر می‌ساخت. در «ذخیرالعباد» نقل است که محبوب‌ترین عطرها پیش آن حضرت مشک بود.
به گزارش ماهنامه موعود ، بشر همواره به دنبال عقاید و معلومات ویژه خود و افکار و عواطفی که او را احاطه کرده، به یک سلسله آداب و رسوم پای‌بند بوده است. آداب و سنّت‌ها در حقیقت، آینه و نمایشگر روح انسان‌ها و جوامع بشری است؛ زیرا تصوّرات، اندیشه‌ها و عقاید و افکار در آداب و رسوم ملّت‌ها و افراد جلوه‌گر می‌شود. از زمان هبوط حضرت آدم(ع) به زمین تا به امروز یک سلسله آداب و رسوم در میان خداپرستان و موحّدان مرسوم بوده که با سنن نوع بشر متفاوت است، این رجال و برگزیدگان به نام انبیا، مطالبی را به صورت وحی و الهام از دستگاه آفرینش دریافت کرده و به مردم جهان عرضه کرده‌اند.

 

سیره و روش زندگی حضرت محمّد(ص) به عنوان خاتم پیامبران


برچسب‌ها: عطر مورد علاقه پیامبر, ص
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۰ خرداد۱۳۹۱ساعت 12:44  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

نمادعشق





















برچسب‌ها: نماد عشق
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ خرداد۱۳۹۱ساعت 15:6  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

میثاق

در زیر باران رحمت الهی عاشق کسانی باش که خداوند دوستشان دارد

 

خیره شدن به دیوارهای آبی و انتظار برای رسیدن به رویایی

 که بی صبرانه منتظرش بودم.

سرود و سر بند

 ذوق و شور و  نشاط 

و انتظار...

چیزایی که میشد در لحظه ی اول ورود به بیت رهبری

 توو بین  بچه ها دید.

وقتی که آقا وارد شد قشنگترین لحظه ی زندگیم بود .

تا قبل اون واقعا نمیدونستم اشک ذوق یعنی چی ؟برای چیه؟

آدم وقتی به مراد دلش برسه برا چی گریه بکنه ؟بخنده و جیغ بزنه .

ولی توو اون لحظه با تمام وجودم این ذوق و شور و اشک

رو با هم احساس کردم .

 

و با یقین میتونم بگم که کسی نمیتونه احساس اون 

 موقعم رو درک کنه

مثل الان خودم

 

دلم هواتو کرده رهبرم  ...خیلی اتفاقی


برچسب‌ها: میثاق با رهبر فرزانه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ خرداد۱۳۹۱ساعت 16:49  توسط هیئت تحریریه /عکاس خبرنگار خبرگزاری پانا  | 

مطالب قدیمی‌تر